چه زیبا ...... دوتا پا ...... کنار دریا ...... بی انتها ....... بزنی به دریا ...... با
همون دو تا پا ...... تا انتها ......
یه جایی تنها ..... خودتو خدا ...... با نهایت صدا ....... داد بزنی
خـــــــــــــــدا ...... بره اون بالا ....... بشنوه خدا ....... خدا بگه بیا ...... تو
بری بالا ...... پیش خدا ....... بمونی اونجا ......

عاشق خدام چون تنها کسیه که فریادام اذیتش نمیکنه
عاشق خدام چون تنها کسیه که بهم نمیگه بسه خسته شدم
عاشق خدام چون تنها کسیه که مطمئنم منو بخاطر همینی که هستم
میخواد.
عاشق خدام چون تنها کسیه که مطمئنم بهم هیچ وقت پشت نمیکنه
عاشق خدام چون تنها کسیه که وقتی میگم تنهام سریع خودشو بهم
میرسونه
عاشق خدام چون تنها کسیه که همیشه بهم لبخند میزنه
عاشق خدام چون تنها کسیه که همیشه برام وقت داره
عاشق خدام چون تنها کسیه که بهم پناه میده
عاشق خدام چون تنها کسیه که همیشه حواسش بهم بوده
عاشق خدام چون اجازه داده عاشقش باشم
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ

یک ساعت که آفتاب بتابد خاطره آن همه شبهای بارانی از یاد می رود این است حکایت آدمها............فراموشی

در زمان های قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و
تباهی ها دور هم جمع شدند .
خسته تر و کسل تر از هميشه ناگهان ذکاوت ايستاد وگفت:بياييد بازی کنيم
مثلا قائم باشک . همه از اين پيشنهاد شاد شدند وديوانگی فورا فرياد زد من
چشم ميگذارم واز آنجايی که هيچ کس دلش نمی خواست به دنبال
ديوانگی بگرددهمه قبول کردندکه او چشم بگذارد.
ديوانگي جلوي درختي رفت وشروع به شمردن كرد1-2-3وهمه رفتند تا
جايی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کرد.خلقت داخل انبوهی از زباله پنهان
گشت.اصالت درميان ابرهاپنهان شد.هوس به مرکز زمين رفت.
دروغ هم می گفت زير سنگی پنهان می شود اما به ته دريا رفت.
طمع داخل کيسه ای که خود دوخته بود مخفی شدوديوانگی مشغول
شمردن بود۷۹-۸۰-۸۱همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد
بود و نمی توانست تصميم بگيرد و جای تعجب هم نيست چون همه ميدانيم
پنهان کردن عشق مشکل است
در همين حال ديوانگی به پايان شمارش ميرسيد۹۶-۹۷-۹۸هنکامی که
ديوانگی به۱۰۰رسيد عشق پريد و در ميان يک بوته گل رز پنهان شد
ديوانگی فرياد زد دارم میام و اولين کسی که پيدا کرد تنبلی بود زيرا تنبلی
تنبلی اش آمده بود جايی پنهان شود و لطافت را يافت که به شاخ ماه اويزان
بود دروغ ته درياچه هوس در مرکز زمين و ...
يکی يکی همه را پيدا کرد به جز عشق . او از يافتن عشق نا اميد شده بود
حسادت در گوشهايش زمزمه کرد که تو بايد فقط عشق را بيابی و ان پشت
بوته گل رز است.
ديوانگی شاخه ی چنگ مانندی را از درخت کند و با شدت و هيجان زياد آن
را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره ...
تا به صدای ناله ای متوقف شد عشق از پشت بوته بيرون آمد در حالی که با
دست هايش صورت خود را پوشانده بودو از ميان انگشتانش قطرات خون
بيرون ميزد شاخه به چشمانش فرو رفته بود و او نمی توانست جايی را
ببيند واو کور شده بود.ديوانگی گفت:چگونه می توانم تورا درمان کنم
عشق پاسخ داد:تو نميتوانی مرا درمان کني اگر ميخواهی کاری بکنی
راهنمای من شو ...
و اينگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و ديوانگی همواره در
کنار اوست.

جغدي روي كنگرههاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد.
رفتن و رد پاي آن را. و آدمهايي را ميديد كه به سنگ و ستون، به در و
ديوار دل ميبندند. اما ميدانست كه سنگها ترك ميخورند، ستونها فرو
ميريزند، درها ميشكنند و ديوارها خراب ميشوند. او بارها و بارها تاجهاي
شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابهلاي خاكروبههاي قصر دنيا ديده بود.
او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايدارياش ميخواند؛ و فكر ميكرد شايد
پردههاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.
روزي كبوتري از آن حوالي رد ميشد، آواز جغد را كه شنيد، گفت:« بهتر
است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگينشان
ميكني. دوستت ندارند. ميگويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي
نداري.»
قلب جغد پيرشكست و ديگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت:« آوازخوان
كنگرههاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نميخواني؟ دل آسمانم گرفته
است.»
جغد گفت:« خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.» خدا گفت:«
آوازهاي تو بوي دل كندن ميدهد و آدمها عاشق دل بستناند. دل بستن به
هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشهاي! و آن كه ميبيند
و ميانديشد، به هيچ چيز دل نميبندد؛ دل نبستن سختترين و
قشنگترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت
است و طعم حقيقت تلخ.»
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگرههاي دنيا ميخواند. و آن كس كه
ميفهمد، ميداند آواز او پيغام خداست كه ميگويد:« آن چه نپايد،
دلبستگي را نشايد.»

شبی از شبها ، مردی خواب عجیبی دید . او دید که در عالم رویا پا به پای
خداوند روی ماسه ها ی ساحل قدم می زند و در همان حال ، در آسمان
بالای سرش، خاطرات دوران زندگی اش به صورت فیلمی در حال نمایش
است .
او که محو تماشای زندگی اش بود ، ناگهان متوجه شد که گاهی فقط جای
پای یک نفر روی شنها دیده می شود و آن هم وقت هایی است که او
دوران پر درد ورنج زندگیش را طی می کرده است . بنابراین با ناراحتی به
خدا که در کنارش راه می رفت رو کرد و گفت :پروردگارا... تو فرموده بودی
که اگر کسی به تو روی آورد و تو را دوست بدارد ، در تمام مسیر زندگی
کنارش خواهی بود و او را محافظت خواهی کرد ،پس چرا در سخت ترین
لحظات زندگی ام فقط جای پای یک نفر وجود دارد ؟ چرا مرا در لحظاتی که
به تو سخت نیاز داشتم ، تنها گذاشتی؟
خداوند لبخندی زد و گفت : بنده ی عزیزم ، من تو را دوست دارم و
هرگزتنهایت نگذاشته ام . زمانهایی که در رنج و سختی بودی ، من تو را
روی شانه هایم گذاشته بودم تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور
کنی ...

اگه کردي فراموشـــــــــم دل پاکــــت مقصر نيست نداشت عادت به دل بستن گناه از شعر و شاعر نيست
اگــــــه دردت فـــــقط اينه که عـــشقم دستو پا گيره از اين لـــــحظه خيــــالت تخت اون از درد تو مي ميره
برات يک شب نفـــس بودم يه کم کم بود ولي سيرم نفــــــــس گيرت شدم حــــــالا نخور غصـــه دارم مي رم
نبايد عاشقت باشـــــــم مي گن چشـــمام نمي بينه دل از هيـــــچ کس نمي پرسه خودش عاقل تر از اينه
حالا دردي نمي مونه به جـــــز احساس اين خــــونه در و ديوار غمــــــــــگينش مي گيرن باز تــــو رو بونه
هزار بار بـــــــــهتر از اينه برم گم شـــم تو افـــکارم که باشــــــم تا بگي هردم نمي خوام عاشـــــــقت باشم
به جز اين شـــــــــعر ناسازم نمونده هيچ آهنـــــــگي تو هســـــــتي شعر و آهنگم اگر چه خــــــيلي کم رنگي
تو رو بي کينه مي بـــــخشم اگه کـــــردي فراموشم فــــــــداي دستاي سردت ببـــــــــخش من رو که خاموشم

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب
میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگر بهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی
جز انتظار آمدنت ...
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...
شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول
بکشه تا بفهمي !
تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل
شير مي خواد!
تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه روحي ،دلتنگی ،
صبوری ، اشک بیصدا ؛
هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !
براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد
و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل
کرد تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاره ... و قبل از همه ی اینها
متنفرم از انتظار ...
از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم




بهم گفتن عشقو ميشناسي؟؟؟؟؟
گفتم :آره
گفتن چيه ؟؟؟
گفتم نميدونم
گفتن عشق بالاتره يا دوست داشتن؟؟؟
گفتم:عشق
گفتن تو نميفهمي؛دوست داشتن بالاتره
گفتم:آره نمي فهمم ولي من عشقو مي خوام نه دوست داشتن
گفتن چرا؟؟؟
گفتم چون داخل اون منيت وجود نداره؛چون داخل عشق همه چيز يعني
معشوق؛چون داخل عشق فنا نيست
بهم خنديدند گفتند كدوم رمانو خوندي؟؟؟
گفتم رمان "زندگي من"
گفتم:دلم خونه؛خون خون
گفتند چرا؟؟؟؟؟
گفتم يه عمر دعا كردم خدااااااااااااااااااا منو به عشقم برسون.ولي جواب
نيومد.
وقتي عاشق حقیقی شدم گفتم خدا من اونو نمي خوام فقط خوشبختيشو
ميخوام با هر كي باشه
ديدم خدا صدامو شنيد!!!!!!!!
گفتند چي شد؟؟؟؟؟؟
گفتم عشقمو ازم گرفت ... 






رستني ها کم نيست ،من و تو کم بوديم ،
خشک و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم .
گفتني ها کم نيست،من و تو کم گفتيم،
مثل هذيان دم مرگ از آغاز چنين درهم و برهم گفتيم .
ديدني ها کم نيست،من و تو کم ديديم
خواندني ها کم نيست،من و تو کم خوانديم،
من و تو ساده ترين شکل سرودن را در معبر باد ، با دهاني بسته وامانديم .
من و تو ، خم نه و ، در هم نه و ، کم هم نه ، که مي بايد با هم باشيم .
من و تو حق داريم که به اندازه ما هم شده با هم باشيم .
گفتني ها کم نيست …




شقایق گفت : با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت :
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد
پس از چندی هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد
آنگه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی
بمان ای گل ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد

يادم باشد ...
يادم باشد،حرفي نزنم كه دلي بلرزد،خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد، كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست
يادم باشد، جواب كينه را با كمتر از مهر
و جواب دورنگي را با كمتر از صداقت ندهم
يادم باشد، بايد در برابر فرياد ها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد از چشمه، درس خروش بگيرم و از آسمان درس پاك زيستن را
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست...
يادم باشد با سنگ هم لطيف رفتار كنم، مبادا دل تنگش بشكند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام...
نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان
يادم باشد زندگي را دوست بدارم
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي از يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه
به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي كه از
سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برم و زنده شوم
يادم باشد معجزه قاصدك ها را باور داشته باشم
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس
فقط به دست دل خودش باز مي شود
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم
يادم باشد كه زنده ام

خدای لیلی...
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که
متوجه شود از بين او سجاده اش عبور کرد.
مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: "هي!!! چرا بين من و خدايم فاصله
انداختي؟"
مجنون به خود آمد و گفت: "من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم، تو که
عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟"



